من که رد میشدم از زیر درخت، یک برگ زرد افتاد روی شانهام. خودم نفهمیدم. چون داشتم قدمهایم را تا آن درخت کاج بزرگ میشمردم. همیشه میشمردم 1345 قدم. آن روز داشتم به درخت میرسیدم، اما هنوز به 1000 هم نرسیده بودم. خوش خوشان میرفتم من. مثل همانی که شازده کوچولو میگفت که اگر وقت اضافه داشت خوش خوشان میرفت تا سر چشمه. من خوش خوشان میرفتم که تو سبز شدی. و من دیدمت که داری اشاره میکنی به شانه من. اخم کرده نکرده نگاه کردم به شانه خودم و دیدم برگ زردی جاخوش کرده. برگ را از روی شانهام سراندم. برگ افتاد. تو برش داشتی!
***
حالا فکر میکنم این همه برگ زرد که خدا آفریده، تک تکشان برای این است که هی آدمها دو تا دو تا دوست بشوند با هم. این شده فلسفه من. برگ زرد برای دوست پیدا کردن آفریده شده. نگاه میکنم به درختها. هر برگ زردی که میافتد و میرود زیر پا قبل از آنکه یک جوری دو نفر را با هم دوست کند، به نظر من دارد زندگیاش را هدر میدهد!
*
خدایا که پاییز را آفریدی! میدانم که میدانستی پاییز بسیار دلگیر و خسته است. و میدانستی که گریههای زیادی برای آدمها میآورد. دردهایشان را به یادشان میاندازد و آنها که افسردهاند، افسردهتر هم میشوند. اما این را هم میدانستی که چای در پاییز است که میچسبد. و در پاییز است که شاعران غزل میگویند و آدمها تلفن میزنند به هم و اگر باران بیاید اساماس میدهند که "بارون بارونه/ زمینا تر میشه/ گل نسا جونم/ کارا بهتر میشه!"
و میدانستی که کمکم ژاکتهای سورمهای و سفید و چترهای شیشهای و نیمچکمههای سگکدار بیرون میآیند تا آدمها راه بیفتند توی خیابان! اووه! خیابان را نگاه. پر از آفریدههای توست. تو دوست داری به آفریدههایت نگاه کنی وقتی دست در جیب در خیابان قدم میزنند و فکر میکنند به اینکه چه روز خوبی دارند! بعضیهایشان یاد تو هم میافتند. اصلاً به زبان هم میآورند. مثلاً میگویند: "خدایا عجب روز خوبیه!" یا اینکه فقط اسمت را زیرلبی صدا میکنند. "خدا جون!". تو از آن بالا داد میزنی: "جااااان!"
تو هر کس که صدایت کند جوابش را میدهی. میگویی: "جانم! جانم!". بعد آفریده تو مشکوک بالا سرش را نگاه میکند. دست خودش نیست. فکر میکند شنیده که کسی به اسم صدایش کرده. ناگهان میایستد. دور و بر را نگاه میکند. بقیه آفریدهها بیاعتنا رد میشوند. تو خندهات گرفته. شوخیات هم میگیرد. کلاغی را میفرستی. کلاغی را در پاییز میفرستی. کلاغ میگوید: قاااار! آفریده شانهای بالا میاندازد. به خودش میگوید:" مگه اینکه این کلاغه صدام کرده باشه!" به خودش میخندد. کلاغ هم میخندد. تو هم میخندی. و با خنده توست که باران پاییزی میبارد! اول نمنم. همه خوششان میآید. بعد تندتند. بعضیها میدوند! بعضیها میمانند!
تنها کسانی زیر باران میمانند که قدر زندگی را فهمیدهاند. تو به تعداد آنهاست که برگ زرد خشکیده روی شانهها میاندازی!